تبليغاتX
گاه نوشته های ح ا م د
بوی گندم مال من  

هرچی که دارم ماله تو 

یه وجب خاک ماله من 

هرچی که کاشتم ماله تو

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 2:28  توسط ح ا م د | 
روزی مردی خواب عجیبی دید. دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم. مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند. مرد پرسید: شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟ فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند: خدایا شکر.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 5:1  توسط ح ا م د | 

پس از مرگ بدنم را موميای نكنيد

و در طلا و زيور آلات و يا امثال آن نپوشانيد.

زودتر آنرا در آغوش خاك پاك ايران قرار دهيد تا

ذره ذره های بدنم خاك ايران را تشكيل دهد.

چه افتخاری برای انسان بالاتراز اينكه بدنش در خاكی مثل ايران دفن شود.

از همه پارسيان و هم‌ پيمانان بخواهيد تا بر آرامگاه من حاضر گردند

و مرا از اينكه ديگر از هيچگونه بدی رنج نخواهم برد شادباش گويند.

به واپسين پند من گوش فرا داريد.

اگر می‌خواهيد دشمنان خود را تنبيه كنيد، به دوستان خود نيكی كنيد

فرزندان من،

دوستان من

من اكنون به پايان زندگی نزديك گشته‌ام

من آن را با نشانه‌های آشكار دريافته‌ام

وقتی درگذشتم مرا خوشبخت بپنداريد و كام من اين است كه اين احساس

در کردار و رفتار شما نمايانگر باشد،

زيرا من به هنگام كودكی ، جوانی و پيری بخت‌يار بوده‌ام،

هميشه نيروی من افزون گشته است آن چنان كه هم امروز نيز احساس نمی‌كنم كه از هنگام جوانی ناتوان‌ترم.

من دوستان را به خاطر نيكويی‌های خود خوشبخت

و دشمنانم را فرمان‌بردار خويش ديده‌ام.

زادگاه من بخش كوچكی از آسيا بود.

من آنرا اكنون سربلند و بلندپايه باز می‌گذارم.

اما از آنجا كه از شكست در هراس بودم ،

خود را از خودپسندی و غرور بر حذر داشتم.

حتی در پيروزی های بزرگ خود ، پا از اعتدال بيرون ننهادم.

در اين هنگام كه به سرای ديگر می‌گذرم،

شما و ميهنم را خوشبخت می‌بينم.

و از اين رو می‌خواهم كه آيندگان مرا مردی خوشبخت بدانند.

مرگ چيزی است شبيه به خواب.

در مرگ است كه روح انسان به ابديت می پيوندد و چون از قيد و علايق آزاد می گردد به آتيه تسلط پيدا می كند و هميشه ناظر اعمال ما خواهد بود

پس اگر چنين بود كه من انديشيدم،

به آنچه كه گفتم عمل كنيد و بدانيد كه من هميشه ناظر شما خواهم بود ،

اما اگر اين چنين نبود،

آنگاه ازخدای بزرگ بترسيد كه در بقای او هيچ ترديدی نيست

و پيوسته شاهد و ناظر اعمال ماست.

بايد آشكارا جانشين خود را اعلام كنم تا پس از من پريشانی و نابسامانی روی ندهد.

من شما هر دو فرزندانم را يكسان دوست می‌دارم ولی فرزند بزرگترم كه

آزموده‌ تر است كشور را سامان خواهد داد

فرزندانم! من شما را از كودكی چنان پرورده‌ام كه پيران را آزرم داريد

و كوشش كنيد تا جوان‌تران از شما آزرم بدارند.

تو كمبوجيه، مپندار كه عصای زرين پادشاهی،

تخت و تاجت را نگاه خواهد داشت.

دوستان يک رنگ برای پادشاه عصای مطمئن‌تری هستند.

همواره حامی كيش يزدان پرستی باش،

اما هيچ قومی را مجبور نكن

كه از كيش تو پيروی نمايد و پيوسته و هميشه به خاطر داشته باش كه

هر كسی بايد آزاد باشد تا از هر كيشی كه ميل دارد پيروی كند.

هر كس بايد برای خويشتن دوستان يك دل فراهم آورد

و اين دوستان را جز به نيكوكاری به دست نتوان آورد.

از كژی و ناروايی بترسيد

اگر اعمال شما پاك و منطبق بر عدالت بود قدرت شما رونق خواهد يافت ،

ولی اگر ظلم و ستم روا داريد و در اجرای عدالت تسامح ورزيد ،

ديری نمی انجامد كه ارزش شما در نظر ديگران از بين خواهد رفت

و خوار و ذليل و زبون خواهيد شد

من عمر خود را در ياری به مردم سپری كردم.

نيكی به ديگران در من خوشدلی و آسايش فراهم می ساخت

و از همه شادی های عالم برايم لذت بخش تر بود.

به نام خدا و نياکان درگذشته‌ی ما،

ای فرزندان اگر می خواهيد مرا شاد كنيد نسبت به يكديگر آزرم بداريد.

پيكر بی‌جان مرا هنگامی كه ديگر در اين گيتی نيستم در ميان سيم و زر مگذاريد و هر چه زودتر آن را به خاك باز دهيد.

چه بهتر از اين كه انسان به خاك كه اين‌همه چيزهای نغز و زيبا می‌پرورد آميخته گردد

من همواره مردم را دوست داشته‌ام

و اكنون نيز شادمان خواهم بود كه با خاكی كه به مردمان نعمت می‌بخشد آميخته گردم.

هم‌اكنون درمی يابم که جان از پيكرم می‌گسلد.

اگر از ميان شما كسی می‌خواهد دست مرا بگيرد يا به چشمانم بنگرد،

تا هنوز جان دارم نزديك شود

و هنگامی كه روی خود را پوشاندم،

از شما خواستارم كه پيكرم را كسی نبيند،

حتی شما فرزندانم

پس از مرگ بدنم را موميای نكنيد

و در طلا و زيور آلات و يا امثال آن نپوشانيد.

زودتر آنرا در آغوش خاك پاك ايران قرار دهيد تا

ذره ذره های بدنم خاك ايران را تشكيل دهد.

چه افتخاری برای انسان بالاتراز اينكه بدنش در خاكی مثل ايران دفن شود.

از همه پارسيان و هم‌ پيمانان بخواهيد تا بر آرامگاه من حاضر گردند

و مرا از اينكه ديگر از هيچگونه بدی رنج نخواهم برد شادباش گويند.

به واپسين پند من گوش فرا داريد.

اگر می‌خواهيد دشمنان خود را تنبيه كنيد، به دوستان خود نيكی كنيد

                                                                             منبع : سایت بالاترین

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 2:38  توسط ح ا م د | 
 

اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه ای خراب شد.  مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »
رئيس صومعه بلافاصله او را  به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود . صبح فردا  از راهبان صومعه  پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم  اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»  
مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و  آنجا را ترك كرد.
چند سال بعد  ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .
راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت كردند ، از وي پذيرايي كردند و ماشينش را تعمير كردند. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت كننده عجيب را كه چند سال قبل شنيده بود ، شنيد.
صبح فردا پرسيد كه آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمي توانيم  اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»  
 اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا كنم. اگر تنها راهي كه من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم  اين است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟»
راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط كره زمين سفر كني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همینطور باید تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يك راهب خواهي شد.»
مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.
 مرد گفت :‌« من به تمام نقاط كرده زمين سفر كردم  و عمر خودم  را وقف كاري كه از من خواسته بوديد كردم . تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236, 284,232    عدد است. و 231,281,219, 999,129,382   سنگ روي زمين وجود دارد»
راهبان پاسخ دادند :« تبريك مي گوييم  . پاسخ هاي تو كاملا صحيح است . اكنون تو يك راهب هستي . ما اكنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم.»
رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يك در چوبي راهنمايي كرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»
مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است كليد اين در را به من بدهيد؟»
 راهب ها كليد را به او دادند و او در را باز كرد.
پشت در چوبي يك در  سنگي بود . مرد درخواست كرد تا كليد در سنگي را هم به او بدهند.
راهب ها كليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز كرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست كليد كرد .
پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت كبود قرار داشت.
و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و  لعل بنفش قرار داشت.
  در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين كليد آخرين در است » . مرد كه  از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را باز كرد. دستگيره را چرخاند و در را باز كرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي كه او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نكردني بود.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.....اما من نمي توانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد ، چون شما راهب نيستيد .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 11:16  توسط ح ا م د | 

یک روز به دیدنم بیا واحوال دلم رو بپرس

 

ووقتی کبوترها و کاج ها بیدار شدند

 

تو رو خدا بیا واحوال دلم رو بپرس

 

 بیا، بیا تا دوباره از عطر سلامت مست شوم

 

من بی تو یه چراغ خاموش توی یک شهر بزرگم

 

 بیا تا از جام بلندشم و توی خیابون زندگی، زندگی کنم

 

خیلی دوست دارم با درختان همسفر بشم

 

 وبا جویبارها راه برم و با قناری ها به زیارت حافظ برم

 

یه روز به دیدنم بیا واحوال دلم رو بپرس

 

 بیا تا از عشق بگم ومثل بچه ها به تمام اشیاء لبخند بزنم

 

 من همیشه دوست دارم ساعتها به تو خیره بشم

 

وکنار پنجره به ایستم وساعت قلبم رو روی دوست داشتن تو تنظیم کنم

 

باور کن باور کن هنوز دلم برای یاس سپید می تپه

 

یه روز به دیدار دل من بیا

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:41  توسط ح ا م د | 

 

به صد زبان با تو حرف می زنم

 

سوسن ها وگوش ماهی ها به من حسودی می کنند

 

با بوسه ها که هنوز سنگ نشده اند وبا قلبی که نام تو را فراموش نکرده است

 

به خانه ات می آیم در را باز می کنی

 

با دهانی از برف با تو حرف می زنم واژه هایم تا به تو برسند آب می شوند

 

ومن شرمنده آفتاب می شوم

 

آه !

 

چشمی در آینه در راه است

 

می خواهم به شکل تو در آیم ای ماه

 

گاه بی گاهی می آیی ولی چه کنم دل آینه نمی شود ای ماه

 

 

و حرف اخر

 

 

خدایا ما رو عاشق تر کن

 

خدایا روزهای ما رو پر از نور وسرور وحرفهای زیبا کن

 

خدایا تو زیبایی تو خوبی تو عزیزی تو کریمی تو از همه به ما نزدیک تری

 

ای خدا این فرصت را به ما بده که ما بتونیم عاشقانه حرف بزنیم

 

ما می دونیم تو همه جا هستی همه جالای ابرها، لای آسمان ها، کهکشان ها

 

تویی که ما رو آفریدی تو بهترین دوست ما هستی وهمه جا هستی

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 2:50  توسط ح ا م د | 

سلام به همه

 

من بلاخره بعد از  اندی اومدم

 

شاید موندم

 

شاید......

 

ولش کن 

 

 اومدم  یه چیزی به این بی موخیمون رسید  اونم برای شما نوشتم 

 

 

 

 

با توام با تو خدا یک کمی معجزه کن، چند تا دوست برایم بفرست،

 

پاکتی از کلمه، جعبه ای از لبخند، کوچه های دل من خلوت شده است.

 

قبل از اینکه برسد یک نفر گفت به من دیر آمده ای دوست قیمت شده است

 

یه دل قلابی، دل بد چقدر می ارزد

 

من که هرجا رفتم گفتم:قلب حراج بدوید

 

قیمتش یک لبخند به همین ارزانی ست

 

هیچ وقت اما قلب مرا قرض نکرد،هیچ کس دل مرا نخرید

 

با توام با تو خدا این دل مال خودت ببر این دل را دنبال خودت

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 14:29  توسط ح ا م د | 

 

 

 

 

 

 

سلام

 

 

همش با اومدن یه sms شروع شود ..

 

 

مثل خیلی چیزا !!

 

 

تو اون sms نوشته  شده بود   دل خوشی چیه ؟؟!!

 

 

منم خیلی به این فکر کردم

 

 

من نتونستم بفهمم دل خوشی یعنی چی !!؟

 

 

فقط تونستم  اینو تعریف کنم ..

 

 

دل خوشی یعنی چی؟

 

 

به چه کسی دل خوش میگن ؟؟

 

 

به نظر من

 

 

نه

 

 

به نظر خیلی ها

 

 

به کسی که زندگی راحتی داشته باشه

 

 

خونه     ماشین     پول

 

 

اخرش زندگی راحت

 

 

میگن دل خوش

 

 

ولی میشه یه جور دیگه فکر کرد .....!

 

 

یه  پدر بزرگ یه مادر یزرگ  دل خوشیشون  یه هم صحبت خوبه

 

 

یه بچه  کوچیک  دل خوشیش اون اسباب بازیشه 

 

 

یه مادر دل خوشیش سلامتی بچه هاشه

 

 

یه پدر  دل خوشیش موفقیت فرزنداش تو همه چیزه

 

 

یه کارگر دل خوشیش اون حقوقیه که سر برج میگیره

 

 

بازم میشه یه جور دیگه فکر کرد .....!!!

 

 

 

دل خوشی یعنی ؟؟

 

 

یه پدر به خاطر بی پولی جلوی دخترش شرمنده نشه

 

 

اخه اون دختره از باباش یه عروسک  خواسته ولی باباش پول نداره براش بخره

 

 

دل خوشیش یکم پوله

 

 

 

دل خوشی اون مادره اینکه پسزش بتونه راه بره

 

 

اخه چند سال پیش پسرش تو تصادف فلج شده بود

 

 

دل خوشی یه  مادر بزرگ اینکه یه نفر بهش سر بزنه

 

 

اخه چند ساله تو خانه سالمندانه ولی کسی به اون سر نمیزنه

 

 

دل خوشی یه دختر اینکه  باباشو  یه باره دیگه ببینه

 

 

اخه باباش تو جنگ اثیر شده  هنوزم نیومده

 

 

هر ادمی یه دل خوشی داره

 

 

حالا من یه دعا میکنم شما هم  اروم زمزمه کنین

 

 

خدایا

 

 

خدای مهربون همه ادما رو  به دل خوشیشون برسون

 

 

 

امین

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 3:41  توسط ح ا م د | 

روزی آمدم کنارت.. پس نزنی منو من تو را همه اش پس زدم.

 

 

قهر نکنی با من!

 

 

روزی آمدم کنارت. پس نزنی منو من تو را همه اش پس زدم.

 

 

رفتم، کار بد کردم جلوی چشمت.

 

 

 خیلی پررو هستم

 

 

! تو نگاه نکردی.

 

 

 

 

اصلا یادم رفته بود که تو هستی،

 

 

 یعنی واقعا بودی!؟

 

 

 خوب معلوم که بودی.

 

 

ولی... ولی چرا چیزی نگفتی. گوشم را می گرفتی، می زدی پس گردنم

 

،چشمم را درمی آوردی.

 

 

 

اه ... بدم آمد از خودم.

 

 

چقدر بدم من. جلوی تو کار بد کردم. حواسم نبود، عذر می خوام.

 

 

پیش آمد.

 

 

حماقتم غلبه کرد برتمام وجودم. نگاهم می کنی هنوز؟

 

 وای که چه خوبه.

 

 

 نگاهم کن نگاهم کن...

 

 

اما آیا جوابم را میدی؟

 

 

می دونم که میدی.

 

 

 رویت را برنگردونی یک وقت.

 

 

 برگردون